سلااااااااااام![]()
این داستانو تو مجله موفقیت خوندم قشنگه واسه روز پدر ایشالا که
همیشه بتونیم به پدر و مادرمون احترام بزاریم و قدرشونو بدونیم .
کاسه چوبی ![]()
مطمئنم شما داستانه کاسه چوبی رو هرگز فراموش نخواهید کرد
پیرمردی فرتوت و از کار افتاده از روی ناچاری برای ادامه زندگی به خانه
پسر،عروس و نوه ۴ سالش رفت . دست های پیرمرد لرزش داشت ،
سوی چشم هایش کم شده بود و به سختی قدم بر میداشت.تمام
اعضای خانواده دور میز با یکدیگر غذا می خوردند . اما دست های لرزان
پیرمرد و کم سویی چشمهایش غذا خوردن را دشوار می کرد . غذا از
قاشقش بر زمین می ریخت . وقتی لیوان در دست می گرفت نوشیدنی
روی زمین پاشیده می شد،زن و شوهر از این وضعیت عصبی می شدند
روزی پسر گفت : باید برای پدر فکری بکنیم . من دیگر از این وضعیت
خسته شدم .![]()
به این ترتیب ، آنها تصمیم گرفتند میز کوچکی در کنجی از خانه را به پدر
اختصاص بدهند تا اعضای خانواده دوره میز به راحتی غذایشان را میل
کنند . از آنجایی که پدر بزرگ یکی دو ظرف را شکسته بود غذای او را در
یک کاسه چوبی می ریختند . گاهی اوقات که به پدر بزرگ نگاه ![]()
می کردند قطره اشکی در چشم او ،که در تنهایی خودش در آن گوشه
نشسته بود ، می دیدند . با این حال ، آنها به جز اخطار های تند هنگام
ریختن غذا یا افتادن قاشق ، صحبت دیگری با او نمی کردند![]()
پسر ۴ ساله همه اینها را در سکوت نظاره می کرد .
یک شب پیش از غذا پدر متوجه شد که پسرش با تکه های چوب روی
زمین بازی می کند . او با مهربانی تمام پرسید : پسرم چی درست
می کنی ؟ پسرک با مهربانی پاسخ داد :دارم کاسه ای چوبی برای
شما و مامان درست میکنم تا وقتی بزرگ شدم در آنها غذا بخورید .
سپس لبخندی زد و کارش را از سر گرفت . جمله ای که از دهانه کودک
خارج شد چنان آنها را در خود فرو برد که دیگر قادر نبودند هیچ جمله ای
بر زبان بیاورند ![]()
ناگهان اشکهایشان جاری شد . نیازی به سخن گفتن نبود، هر دو
می دانستند چه باید بکنند . آن شب ، مرد دست پدرش را گرفت و به
آرامی او را سر میز خانوادگی باز گرداند.او باقی مانده روز های عمرش
را در کنار خانواده غذا میل کرد . زن و شوهر دیگر به غذاهای ریخته
و بشقاب شکسته و کثیف شدن روی میز اهمیت نمی دادند![]()
فعلاْ بااااااااااااااااااااای بااااااااااااااااااااااااااای
سلااااااااااااام

این عکس رایان اونم مثه من جوجه خیلی دووووووووووس داره من قبلاْ
یه جوجه اردک داشتم اسمش ساتورمن بود البته به یاد اردک پسر خالم
ساتورلند ، این اسمو واسش انتخاب کردم
می خوام واسه رایان هم یه جوجه اردک بخرم بازم اسمشو بزارم ساتورمن
یادش به خیر![]()
مامانم از جوجه بدش میود بعد ساتور من هم داشت کم کم بزرگ میشد
رنگه زرده خوشکلش داشت سیاه میشد ![]()
بعد مامانم می گفت بده به یکی از بچه های کوچه نگهش داره من بدم میاد
بعد داداش کوچیکه گفت یکی از دوستام ۴ تا اردک داره اینم می زارم پیشه
اونا منم با بی میلی قبول کردم
فردا صبح که بیدار شدم تو حیاط دیدم ۶ تا اردک پشت سر هم دارن راه
میرن خیلی بامزه بودن ...خیلی تعجب کردم تو یه صف از بزرگ به کوچیک
مامانم گفت :صبح زن همسایه اردکا رو اورد گفت من از دست اینا پدرم در
اومد شما یکی هم بهش اضافه کردین ![]()
تازه او یکی دوست داداشم هم یه دونه اردک داشت پاش زخم بود اونم
از فرصت استفاده کرده بود و اردک شو فرستاه بود پیشه بقیه
خیلی قشنگ بودن

ولی حیف مامانم راضی نشد همه اردکا رو پس داد
بعد ساتورمن هم دادن به بچه دوست بابام
۱ سال بعد فهمیدم بچشون ساتور من منو خفه کرده...
بله اونم رفت پیشه ساتورلند ![]()
ولی خیلی دلم سوخت واسشون دو تاشون خیلی بی رحمانه کشته شدن
ساتورلند زیر پای پسر داییم له شد
ساتورمن هم خفه شد
ایشالا که ساتورمن بعدی یه زندگیه خوب داشته باشه می خوام واسش
زن هم بگیرم![]()
اسمه زنشم میزارم ....
نمی دونم اونو دیگه رایان انتخاب می کنه
فعلاْ بااااااااااااااااااااااااااای باااااااااااااااااااااااااااااای