تبليغاتX
TiTiSH

آخی چه نازه

واسه چند لحظه به شب فکر کن.وقتی که به نظر می رسه تمام آدما تو خونه هاشون خوابیدن.به صحبت های اونا با خدا قبل از اینکه بخوابن فکر کن.این همه آدم روی کره زمین ، شاید هم روی بقیه ی کره ها هر کدوم جداگونه با خدا درد و دل میکنن و مطمئن هستن که خدابه حرفاشون گوش میده .صداهایی که واسه خدا می فرستن مثل صداهایی میمونه که با پیچوندن پیچ رادییو میشنوم.

هر آدمی با زبون ، لهجه وصدای خاص خودش با خدا حرف میزنه . وای ...چه تحملی داره خدا که این همه صدا رو با هم بشنوه .راستی فقط آدما نیستن که خدا رو صدا میزنن ، همه موجودات عالم ، همه ذرات هستی در حال صحبت با خدا هستن .فقط واسه چند لحظه به این جنبه از قدرت خدا فکر کن، به یه جایی تو آسمون که صدای همه با هم یکی میشه .چه غوغایی میشه تو آسمون و فقط فقط خدا میتونه همه این صدا ها رو بشنوه وبه همه ی اونا جواب بده....

+ نوشته شده در دوشنبه 30 مرداد1385ساعت 6:27 PM توسط مریم |

سلام بچه ها من دارم میرم مسافرت .تا دو هفته نیستم می دونم بود و نبودم زیاد مهم نیست ولی گفتم بدونین بهتره.دارم میرم شهرکرد جای شما رو هم خالی میکنم.

اینبار ۱۰۰۰ تا بای بای به همه خلاصه ما رو حلال کنین

+ نوشته شده در چهارشنبه 18 مرداد1385ساعت 3:32 PM توسط مریم |

+ نوشته شده در دوشنبه 16 مرداد1385ساعت 11:41 AM توسط مریم |

+ نوشته شده در دوشنبه 16 مرداد1385ساعت 11:27 AM توسط مریم |

+ نوشته شده در پنجشنبه 12 مرداد1385ساعت 3:1 PM توسط مریم |

يك پسر كوچك از مادرش پرسيد: چرا گريه مي كني
مادرش به او گفت : زيرا من يك زن هستم .پسر بچه گفت: من نمي فهمم
مادرش او را در آغوش گرفت و گفت : تو هيچگاه نخواهي فهميد
بعدها پسر كوچك از پدرش پرسيد : چرا مادر بي دليل گريه مي كند
پدرش تنها توانست به او بگويد : تمام زن ها براي هيچ چيز گريه مي كنند
پسر كوچك بزرگ شد و به يك مرد تبديل گشت ولي هنوز نمي دانست چرا زن ها بي دليل گريه مي كنند
بالاخره سوالش را براي خداوند مطرح كرد و مطمئن بود كه خدا جواب را مي داند .او از خدا پرسيد : خدايا چرا زن ها به آساني گريه مي كنند؟
خدا گفت زماني كه زن را خلق كردم مي خواستم كه او موجود به خصوصي باشد بنابراين شانه هاي او راآن قدر قوي آفريدم تا بار همه دنيا را به دوش بكشد. و همچنين شانه هايش آن قدر نرم باشد كه به بقيه آرامش بدهد
من به او يك نيروي دورني قوي دادم تا توانايي تحمل زايمان بچه هايش راداشته باشد ووقتي آن ها بزرگ شدند توانايي تحمل بي اعتنايي آن ها را نيز داشته باشد
به او توانايي دادم كه در جايي كه همه از جلو رفتن نااميد شده اند او تسليم نشود و همچنان پيش برود . به او توانايي نگهداري از خانواده اش را دادم حتي زماني كه مريض يا پير شده است بدون اين كه شكايتي بكند
به او عشقي داده ام كه در هر شرايطي بچه هايش را عاشقانه دوست داشته باشد حتي اگر آن ها به او آسيبي برسانند. به او توانايي دادم كه شوهرش را دوست داشته باشد و از تقصيرات او بگذرد و هميشه تلاش كند تا جايي در قلب شوهرش داشته باشد.به او اين شعور را دادم كه درك كند يك شوهر خوب هرگز به همسرش آسيب نمي رساند اما گاهي اوقات توانايي همسر ش را آزمايش مي كند وبه او اين توانايي را دادم كه تمامي اين مشكلات را حل كرده و با وفاداري كامل در كنار شوهرش با قي بماند
و در آخر به او اشك هايي دادم كه بريزد .اين اشك ها فقط مال اوست و تنها براي استفاده اوست در هر زماني كه به آن ها نياز داشته باشد. او به هيچ دليلي نياز ندارد تا توضيح دهد چرا اشك مي ريزد
خدا گفت : زيبايي يك زن در چشمانش نهفته است

+ نوشته شده در پنجشنبه 12 مرداد1385ساعت 2:45 PM توسط مریم |

 

با یک شکلات شروع شد . من یک شکلات گذاشتم توی دستش. او یک شکلات گذاشت

توی دستم.من بچه بودم، او هم بچه بود. سرم را بالا کردم .

سرش را بالا کرد .دید که مرا می‌شناسد .
خندیدم .
گفت: " دوستیم؟ " .
گفتم:" دوست دوست."
گفت: " تا کجا ؟ "
گفتم: "دوستی که «تا» ندارد. "
گفت: " تا مرگ! "
خندیدم و گفتم: "من که گفتم «تا» ندارد! "
گفت: "باشد ، تا پس از مرگ!"
گفتم: "نه،نه،نه، تا ندارد."
گفت: "قبول، تا آنجا که همه دوباره زنده می‌شوند، یعنی زندگی پس از مرگ، باز هم با هم دوستیم. تا بهشت .تا جهنم . تا هر جا که باشد من و تو با هم دوستیم."
خندیدم.گفتم: "تو برایش تا هر کجا که دلت می‌خواهد یک تا بگذار . اصلا یک تا بکش از سر این دنیا تا آن دنیا . اما من اصلا تا نمی‌گذارم ."
نگاهم کرد. نگاهش کردم. باور نمی‌کرد . می‌دانستم. او می‌خواست حتما دوستی‌مان تا داشته باشد . دوستی بدون تا را نمی‌فهمید .

گفت: "بیا برای دوستی‌مان یک نشانه بگذاریم."
گفتم: "باشد . تو بگذار."
گفت: "شکلات . هر بار که همدیگر را می‌بینیم یک شکلات مال تو ، یکی مال من . باشد؟ "
گفتم: "باشد."
هر بار یک شکلات می‌گذاشتم توی دستش، او هم یک شکلات توی دست من .باز همدیگر را نگاه می‌کردیم .یعنی که دوستیم .دوست دوست .
من تندی شکلاتم را باز می‌کردم و می‌گذاشتم توی دهانم و تند تند آن را می‌مکیدم.
می‌گفت:"شکمو ! تو دوست شکمویی هستی." و شکلاتش را می‌گذاشت
توی یک صندوق کوچولوی قشنگ.
می‌گفتم: "بخورش! "
می‌گفت:"تمام می‌شود. می‌خواهم تمام نشود. برای همیشه بماند .

صندوقش پر از شکلات شده بود . هیچ کدامش را نمی‌خورد. من همه‌اش را خورده بودم.

گفتم: "اگر یک روز شکلات هایت را مورچه‌‌ها بخورند یا کرم‌ها .آن وقت چه کار می کنی؟"
گفت: "مواظب‌شان هستم." می‌گفت می‌خواهم نگه شان دارم تا موقعی که دوست هستیم و من شکلات را می‌گذاشتم توی دهانم و می گفتم:"نه،نه، تا ندارد. دوستی که تا ندارد."

یک سال، دو سال، چهار سال، هفت سال، ده سال و بیست سال شده است.
او بزرگ شده است. من بزرگ شده‌ام. من همه شکلات‌ها را خورده‌ام. او همه شکلات‌ها را نگه داشته است. او آمده است امشب تا خداحافظی کند.
می‌خواهد برود .برود آن دور دورها.
می گوید :"می‌روم اما زود بر می‌گردم." من می‌دانم که می‌رود و بر نمی‌گردد.
یادش رفت شکلات را به من بدهد. من یادم نرفت. یک شکلات گذاشتم کف دستش.
گفتم :"این برای خوردن." یک شکلات هم گذاشتم کف آن دستش :"این هم آخرین شکلات برای صندوق کوچکت." یادش رفته بود که صندوقی دارد برای شکلات‌هایش.
هر دو را خورد .خندیدم. می‌دانستم دوستی من «تا» ندارد. می‌دانستم دوستی او «تا» دارد. مثل همیشه.
خوب شد همه شکلات‌هایم را خوردم. اما او هیچ کدامشان را نخورد.
حالا با یک صندوق پر از شکلات نخورده چه خواهد کرد؟؟!

 این مطلب از وب کوچه بی انتها

+ نوشته شده در پنجشنبه 12 مرداد1385ساعت 2:45 PM توسط مریم |

\dvck fhphg
+ نوشته شده در دوشنبه 9 مرداد1385ساعت 1:57 PM توسط مریم |

شیر و شوهر

 

پیرزنی گفت شبی با پسر                            کای تو بجا مانده نشان از پدر

سن من اکنون شد از صد فزون                       تاب توانم شده از کف برون  

خواب ندارم به خدا تا سحر                            مردم از این درد سر و این کمر

وضع مزاجم شده یکسر خراب                        می کشم از درد و مرض من عذاب

صبح مرا نزد طبیبی ببر                                  نزد طبیبی و حبیبی ببر   

بلکه مرا درد مداوا کند                                    راحتم از درد سر و پا کند

برد سحر مادر خود را پسر                              نزد طبیبی به جهان مشتهر

 دکتر مشهور ، نظر کرد و پس                          گفت : دوای تو همین است و بس

می دهم این نسخه که معجزگر است               داروی تو شیر ویا شوهر است

کرد ز مادر پسرک این سوال                            مادر فرخنده ی نیکو خصال

حال کدام از دو دوا مایلی                                شیر ، ویا شوهرک قابلی ؟

داد جواب پسر از قلب ریش                             من نتوانم بجوم شیر میش...... 

+ نوشته شده در دوشنبه 9 مرداد1385ساعت 1:44 PM توسط مریم |

RSS

Daisypath Next Aniversary PicDaisypath Next Aniversary Ticker