با عرض پوزش خدمت همه دوستان باید بگم که ما واقعا" سرمون شلوغ بوده تو این یه هفته یعنی دستمون بند بود
..
واقعیتش من بعد ۲۰ سال عمر مفیدم (عمر= بخور بخواب) نزدیک یه هفته هست که دارم میرم سر کار
.. اونم روزی ۲ ساعت ۱۲ تا ۲ ظهر ....
راستش من یه بدهی به یه نفر دارم واسه همین دارم میرم سر کار وگرنه من که سر کار برو نیستم..
بعد حالا که من کار پیدا کردم فکر کنم طرف نمیخواد پولشو بگیره
ولی من با زور بهش میدم...![]()
خلاصه من از همه معذرت میخوام... هی قول میدم زود زود بیایم نمیشه
هر دفعه یه مشکل جدید پیش میاد
... ولی این سری دیگه واقعی قول میدم زیاد مطلب بذارم خسته بشید
خوب فعلا" تا مشکل دیگه ای پیش نیومده خدافظی کنیم و ثبتش کنیم(خدافظی=خدا حافظی) ![]()
بای بای
راستی این یه گلم از هفته ی پیش مونده تا پژمرده نشده یکی بخردش .. نصف قیمت
![]()
نویسنده : محمود![]()
سلام
من اومدم
خوشحالین
می دونستم
دلتون واسم یه ذره شده
اشکال نداره حالا که اومدم دیگه...یه چیزی هم واستون اوردم ...ایناهاش
مال من نیست که
مال یه نفره بهم داده
به من حواسم نبود اشتباهی از جیبم در اوردم می خواستم اینو بهتون بدم
...گل اینقدر گرون شده که نگو ...
خوب چه خبرا ...ها
هیچی...منم هیچی ...راستی علی مانی خیلی وقته سر نمیزنه....نمی دونم کجاست
گیلدا هم که هنوز نیستش....این چند روز هی میومدم آپ کنم دیدم محمود آپیده منم خیالم راحت می شد که مطلب جدید گذاشته دیگه منم هیچی نمی زاشتم
به جاش می رفتم یه کار دیگه می کردم...اگه گفتین چه کار می کردم
می رفتم بیرون یه کم به مردم نگاه می کردم
هی نگاه می کردم هی نگاه می کردم تا یارو بر میگشت به من نگاه میکرد
منم سرمو بر می گردوندم ... بعد واسه اینکه یه وقت فکر نکنه خیلی خوشکله یکم حالشو می گرفتم
نمی دونم چرا؟؟؟؟ اینم مریضیه جدیده ...البته یه شاخه از سادیزم آزار فکر کنم
اره دیگه این مدت هم که بگیر بگیر بود بچه خوش تیپا رو می گرفتن
منم هی می رفتم بیرون که بهم گیر بدن یه کلاسی تو درو همسایه بزاریم
بگیم آره بابا ما هم جز خوش تیپاییم ...جاتون خالی اینقدر رفتم جلو این الگانسا تا بالاخره بهم گیر دادن
![]()
ولی کاری باهام نداشتن بعد منم با غرور و سر بلندی بر گشتم خونه ... 

خلاصه اومدم خونه وشروع کردم به تلفن زدن
به عمه و خاله و دختر دایی و دختر عمه بزرگه ...دختر عمه کوچیکه ...عاطفه ...فرزانه ...ساناز ... نسیم ...که آره منو گرفتن تازه آزادم کردن
...نسیم میگفت ای ول خوش به حالت
... ساناز می گفت نترسیدی که
منم گفتم نه بابا ترس چیه ...ولی به جون خودم یه کم داشتن بهم گیر می دادن
وقتی داشتم رد می شدم ۲ تا از این بسیجیا تو ماشین بودن ..3 تا دختر هم گرفته بودن ولی دخترا هم واسه خودشون حسابی حال می کردن تو الگانس
... شیشه های عقبو پایین اورده بودن بعد خیلی ریلکس نشته بودن منم هی داشتم نگاشون می کردم
خوش به حالشون
چه با کلاسن
یه هو نگام با نگاه بسیجیه یکی شد
...یه دفه به راننده اشاره داد که برگرده طرف من
منم با یه دنیا آرزو یه عالمه فکرای خوب
رفتم تو یه ساختمون ...دیگه هیچی در رفتم...ولی خیلی حال کردم جاتون خالی هم چین با غرور را می رفتم که نگو 
بعد واسه مامانم که تعریف کردم کلی دعوام کرد
بهم گفت دیگه حق نداری بری بیرون ...اگه رفتی باید مقنعه بزنی با این مانتو قدیمیه
من : نه
مامان : غلت کردی من : نمی خوام
مامان : مگه دست خودته ..وایسا بابات بیاد
من : آخه چرا مگه چی شده
تازه کلی کلاس داره
مامان : نیشتو ببند ...بی تر بیت ...همینم مونده بیام مفاسد دنبالت ....اگه بری بیرون بهت گیر دادن دیگه نیا خونه
بابات می کشتت
منم گفتم بهتر دیگه نمیام خونه
همش میرم بیرون بعد هم میرم خونه خاله اینا
بعد باید مامانم و می دیدین
واسه چند روز سرم گرم بود هی کلاس می زاشتم ولی حالا دیگه تکراری شده ....
دیگه برم 





اینا رفیقامن همه متال بازن
از وب آیلین بر داشتم
ای ول
این یکی خودم بودم
خوب گل بخرین یادتون نره ...
بیا این واسه آسمونی
این واسه آیلین
این واسه رهگذر
این واسه حسن اتوبان
این واسه ماری جونم
این واسه صغی جون
این واسه پونی بزرگ و کوچیک
این واسه فروغ
اینم واسه علی مانی
اینم واسه گیلدا
اینا هم واسه محمود ...خوب رو هم حساب کنم یا جدا
از محمود فقط پول نمی گیرم بقیتون باید پول بدین مخصوصاً آسمونی باید ۲ برابر همه بدی آخه سر کار میری پس پولداری شاخه ای ۱۵۰۰ تومن به جون خودم پول ندین این جوری تون می کنم
شایدم این جوری
خلاصه یه جوری حقمو ازتون می گیرم
pn: راستی اون گل اولی رو حساب نکردم
حواسم نبود اونو به حساب محمود خریدم
خودشم باید پولشو بده
به من چه مگه من گنج دارم که همش واستون گل بخرم ... اونم تو این گرونی
خوب خودتون بخرین ...
دیگه جدی جدی باید برم فعلاً بای بای
دلم تنگ میشه
چقدر من دل نازکم
الهی قربون دل کوچیکم بشم که اندازه عدسه![]()
چرا مامانم و دوست دارم ؟؟ ![]()
مامان و بابا داشتن تلویزیون تماشا می کردن که مامان گفت : من خسته ام
...دیگه دیر وقته ...می رم بخوابم ...
مامان بلند شد و رفت آشپز خونه که ساندویچ های ناهار فردا رو آماده کنه ...بعد ظرفا رو شست ....برای شام فردا از فریزر گوشت در اورد ...قفسه ها رو مرتب کرد ...شکر پاش رو پر کرد ...ظرفا رو خشک کرد و تو کابینت گذاشت...کتری رو واسه صبحانه فردا پر از آب کرد ...بعد همه لباسای کثیف و توی ماشین لباس شویی ریخت ...پیراهن بابا رو اتو کرد و دکمشو دوخت ...اسباب بازی های روی زمین رو جمع و جور کرد...دفترچه تلفن رو سر جاش گذاشت...گلدون ها رو آب داد...سطل آشغال اتاقا رو خالی کرد...حوله خیس رو روی بند انداخت...بعد ایستاد و خمیازه ای کشید
، کش و قوصی به بدنش داد و به طرف اتاق خواب رفت کنار میز ایستاد
و یادداشتی برای معلم نوشت ، مقداری پول را برای سفر شمرد و کنار گذاشت و کتابی رو که زیر میز افتاده بود رو بر داشت ...بعد کارت تبریکی برای تولد یکی از دوستاش امضا کرد و تو پا کت گذاشت ...آدرس رو نوشت و تمبر رو چسبوند...هزینه پست رو هم روش گذاشت هر دو رو نزدیک کیف خودش گذاشت....
بعد
مسواک زد و ناخن ها شو سوهان کشید...
بابا گفت : فکر کردم گفتی می خوای بری بخوابی
؟!! و مامان جواب داد : درست شنیدی، دارم می رم ...بعد چراغ حیاط رو روشن کرد و در ها رو بست ...بعد به همه بچه ها سر زد ...چراق ها رو خاموش کرد ...لباسای به هم ریخته رو مرتب کرد ...جوراب های کثیف رو تو سبد انداخت..با یکی از بچه ها که هنوز بیدار بود و داشت تکلیفاشو انجام میداد گپی زد...ساعت رو واسه فردا کوک کرد...لباس های شسته شده رو پهن کرد...جا کفشی رو مرتب کرد...6 کار مهم دیگه رو به یادداشت کارهای فردا اضافه کرد...بعد دعا کرد... 
همون موقع بابا تلویزیون رو خاموش کرد و بدون اینکه متوجه شخص خاصی بشه
، گفت من می رم بخوابم
... بعد بدون توجه به چیز دیگه ای رفت بخوابه....!!!!!!!!

سلام... ![]()
اگه یه ذره بد قولی میکنیم ببخشید..![]()
داستان امروز خیلی قشنگه... خودم خیلی دوسش دارم... جون من واسه این مطلب کم گل بخرید ناراحت میشم...
اینم بگما تو مطلبای قبلی شرمندمون کردید...
دست همتون درد نکنه که گل خریدید.![]()
![]()
خوب ساکت باشید ... داستان شروع شد...![]()
روزی مرد جوانی وسط شهری ايستاده بود و ادعا میكرد كه زيبا ترين قلب را درتمام آن منطقه دارد. ![]()
جمعيت زيادی جمع شدند . قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشهای بر آن وارد نشده بود و همه تصديق كردند كه قلب او به راستی زيباترين قلبی است كه تاكنون ديدهاند . ![]()
مرد جوان با كمال افتخار با صدايی بلند به تعريف قلب خود پرداخت . ![]()
ناگهان پير مردی جلوی جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايی قلب من نيست . ![]()
مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب او با قدرت تمام ميتپيد اما پر از ضخم بود .
قسمتهايی از قلب او برداشته شده و تكههايی جايگزين آن شده بود و آنها به راستی جاهای خالی را به خوبی پر نكرده بودند برای همين گوشههايی دندانه دندانه در آن ديده ميشد . ![]()
در بعضی نقاط شيارهای عميقی وجود داشت كه هيچ تكهای آن را پرنكرده بود ، مردم كه به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود میگفتند كه چطور او ادعا میكند كه زيباترين قلب را دارد؟ ![]()
مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخی میكنی ؛ قلب خود را با قلب من مقايسه كن ؛ قلب تو فقط یک مشت ضخم و بريدگی و خراش است . ![]()
پير مرد گفت: درست است. قلب تو سالم به نظر میرسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمیكنم. ![]()
هر ضخمی نشانگر انسانی است كه من عشقم را به او دادهام ، من بخشی از قلبم را جدا كردهام و به او بخشيدهام . گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده است كه به جای آن تكهی بخشيده شده قرار دادهام ؛ اما چون اين دو عين هم نبودهاند گوشههايی دندانه دندانه در قلبم وجود دارد كه برايم عزيزند ؛ چرا كه يادآور عشق ميان دو انسان هستند.
بعضی وقتها بخشی از قلبم را به كسانی بخشيدهام اما آنها چيزی از قلبشان را به من ندادهاند، اينها همين شيارهای عميق هستند. گرچه دردآور هستند اما يادآور عشقی هستند كه داشتهام. ![]()
اميدوارم كه آنها هم روزی بازگردند و اين شيارهای عميق را با قطعهای كه من در انتظارش بودهام پركنند،....
![]()
پس حالا ميبينی كه زيبايی واقعی چيست؟ ![]()
مرد جوان بی هيچ سخنی ايستاد، در حالی كه اشك از گونههايش سرازير ميشد به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعهای بيرون آورد و با دستهای لرزان به پير مرد تقديم كرد پير مرد آن را گرفت و در گوشهای از قلبش جاي داد و بخشی از قلب پير و ضخمی خود را به جای قلب مرد جوان گذاشت .
مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود زيرا كه عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود...
خوب حالا میتونید حرف بزنید.... یعنی با نظراتون گل بخرید![]()
انصافا" خودم خیلی حال کردم با این داستان ![]()
خوب دیگه تا مطلب بعدی بای بای![]()
نویسنده : محمود
راستی اگه تو عکسهای پریروز چیز بدی بود بخشید...
البته فکر نکنم چیز بدی گذاشته باشم ولی باز شما ببخشید..
این یکی از عکسهای TATU ....بقیش تو ادامه مطلب
نویسنده : محمود

راستی چند تا عکسم توی ادامه مطلب هست... اوناهم قشنگن
ضمنا" این عکسها هیچ کدوم به هم ربطی ندارن ![]()



گل گلی که هنوز مودمش درست نشده.
یکی دو روز دیگه مودم اونم درست میشه... فعلا" بای بای![]()
راستی ممنون که اومدید گل خریدید... ![]()
اونایی که نخریدن هم دستشون درد نکنه که سر زدن به ما... شاید گلامون گرون شده نمیخرن
اینا ارزون تره از اینا بخرید..









نویسنده : محمود
سلام....
یه سلام به همه ی کسانی که از اون اول تا به الان این وبلاگو خوندن (حالا چه نظر دادن چه ندادن).... یه سلام دیگه به اونایی که اصلا" این وبلاگو نخوندن
.... و یک سلام مخصوص هم به این عزیزانی که با این وبلاگ در ارتباط و هر روز منتظر بروز شدن این وبلاگ هستن..... من محمود همکار جدید این وبلاگ هستم.. و همینجا از نویسنده ی قبلی (تیتیش) که اجازه داده منم در نویسندگی باهاش همکاری کنم بسیار بسیار متشکرم....
امیدوارم از اولین مطلبم خوشتون بیاد و گل بخرید.... ![]()
موضوع مطلب: عاشقم اما خجالت میکشم..... حتما" بخونیدش و گل بخرید...
وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو داداشی صدا می کرد. به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون توجهی به این مساله نمیکرد. اخر کلاس پیش من اومد و جزوه ی جلسه ی پیش رو خواست منم جزومو بهش دادم.
بهم گفت: متشکرم داداشی و گونه منو بوسید.
میخوام بهش بگم، می خوام که بدونه، من نمی خوام فقط داداشی باشم. من عاشقم. اما... من خیلی خجالتی هستم...
علتشو نمیدونم....... تلفن زنگ زد، خودش بود، گریه می کرد، دوست پسرش قلبشو شکسته بود.
از من خواست که برم پیشش. نمی خواست تنها باشه. من هم اینکارو کردم. وقتی کنارش روی کاناپه نشسته بودم، تمام فکرم متوجه اون چشمای معصومش بود. ارزو می کردم عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس، خواست بره که بخوابه، به من نگاه کرد و گفت: متشکرم و گونه منو بوسید.
می خوام بهش بگم، می خوام که بدونه، من نمی خوام فقط داداشی باشم. من عاشقشم. اما... من خیلی خجالتی هستم... علتشو نمیدونم......... روز قبل از جشن دانشگاه پیشم اومد و گفت: قرارم بهم خورده، اون نمی خواد با من بیاد. منم با کسی قرار نداشتم . ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگر زمانی هیچکدومون برای مراسم جشنی قرار نداشتیم با هم باشیم درست مثل خواهر و برادر. ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید من پشت سر اون، کنار در خروجی، ایستاده بودم. تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیباش و اون چشمای همچون کریستالش بود. ارزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه، اما اون مثل من فکر نمیکرد و من اینو می دونستم....... به من گفت: متشکرم . شب خیلی خوبی بود و گونه منو بوسید.
می خوام بهش بگم، می خوام که بدونه، من نمی خوام فقط داداشی باشم. من عاشقم . اما... من خیلی خجالتی هستم... علتشو نمیدونم....... یه روز گذشت، سپس یه هفته، یک سال، ......... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. می خواستم که عشقش متعلق به من باشه اما اون به من توجهی نمیکرد و من این رو می دونستم ، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی، با گریه منو در اغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و اروم گفت: تو بهترین داداشی دنیا هستی. متشکرم و گونه منو بوسید.
می خوام بهش بگم، می خوام که بدونه، من نمی خوام فقط داداشی باشم. من عاشقشم. اما... من خجالتی هستم...
علتشو نمیدونم. نشستم روی صندلی، صندلی ساقدوش، توی کلیسا، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه، من دیدم که بله رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من می خواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو می دونستم، اما قبل از اینکه از کلیسا بره بیرون رو به من کرد و گفت: تو اومدی؟ متشکرم.. می خوام بهش بگم، می خوام که بدونه، من نمی خوام که فقط داداشی باشم. من عاشقشم. اما... من خیلی خجالتی هستم...
علتشو نمیدونم....... سالهای خیلی زیادی گذشت. به تابوتی نگاه می کنم که دختری که من رو داداشی خودش می دونست توی اون خوابیده، ![]()
فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند، یک نفر داره دفتر خاطراتش رو می خونه دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته بود و این چیزی هست که اون نوشته بود: تمام توجهم به اون بود. ارزو می کردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو می دونستم. من می خواستم بهش بگم، می خواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من داداشی باشه من عاشقش هستم. اما... من خجالتی ام...
نمیدونم چرا... همیشه ارزو داشتم که به من بگه دوستم داره.......... بعد با خودم گفتم: ای کاش این کارو می کردم ای کاش بهش می گفتم که چقدر دوستش دارم........ و بعد با خودم فکر می کردم و گریه می کردم ........... ![]()
<<< اگه هم دیگرو دوست دارید به هم بگید . خجالت نکشید عشق رو از هم دریغ نکنید . خودتونو پشت القاب و اسامی مخفی نکنید، منتظر طرف مقابل نباشید، شاید اون از شما خجالتی تر و عاشق تر باشه>>>
حالا که خوندید باید گل بخرید...
اگه نخرید دعا میکنم کچل بشید.![]()
( اگه یه ذره غمگین و اگه تکراری بود ببخشید)
با خرید گلهای بیشتر ما رو در بروز کردن این وبلاگ یاری کنید...![]()
![]()
با گل هایی که میخرین به ما انرژی بدید که زود زود بیایم... دیگه حرفی ندارم... بای بای ![]()
![]()
اولین بار که این تصمیم
و گرفتم خیلی وقت پیش بود ...با مامانم رفته بودم اسباب بازی فروشی ...قرار بود یه اسباب بازی انتخاب کنم ولی من از دو تاشون خوشم اومده بود ...می دونستم مامانم فقط یکیشو واسم می خره ...هر چی فکر کردم کدومو انتخاب کنم نفهمیدم ....آخه می ترسیدم یکی رو بخرم بعد پشیمون بشم...از همون اول از حس پشیمونی بدم می یومد ...خلاصه تصمیمه خودمو گرفتم به مامانم گفتم یا هر دوتاش یا هیچ کدوم
...خوب مامانم هم یکم فکر کرد ، بعد گفت پس هیچ کدوم
...
من زیاد ناراحت نشدم نمیدونم چرا؟؟؟؟؟فکر کنم واسه این بود که دیگه پشیمون نمیشدم به خودم گفتم دیگه واسه همیشه یا هر دو تاش یا هیچکدوم ...اینجوری زیاد پشیمون نمیشم
...
این تصمیم شد یه قانون واسه من...هر جا که دودل می شدم ازش استفاده می کردم ...همیشه هم راضی بودم...مثلاً وقتی play station بازی می کردم به دو راهی می رسیدم اول یکی از راهها رو می رفتم ، بعد بر میگشتم اون یکی راه رو هم میرفنم...بعضی وقت ها می دونستم اگه برگردم game over میشم ولی باز بر می گشتم تا یه وقت آخر بازی پشیمون نشم ...
واسه لباس خریدن هم همیشه همین مشکل رو داشتم اولاش که مامان و بابام پول میدادن بیشتر اوقات مجبور می شدم هیچکدوم و انتخاب کنم ولی این آخرا که میرم سر کار دیگه دستم تو جیب خودمه بیشتر اوقات هر دوتاش رو انتخاب می کنم
..
واسه دوست پیدا کردن واسه درس خوندن کلاً همه جا استفاده می کردم یه روز امتحان فیزیک داشتم ...منم همیشه تقلبی همرام بود ولی اون روز مراقب جلسه خیلی سخت گیر بود منم دو تا از سوالا رو تو تقلبیهام داشتم ...خلاصه فقط می تونستم یکی از برگه های تقلبی رو در بیارم ولی نمی دونستم اون یکی چی میشه...دیدم اگه دو تا رو ننویسم که نمیشه پس دوتاشو می نویسم یا تقلبمو می گیرن یا نمی گیرن
...هر دو تا برگه تقلبی رو در اوردم مراقب هم متوجه نشد ولی خیلی حال داد شیرین ترین تقلبی بود که تو عمرم انجام دادم
...
خلاصه گذشت تا حالا که باز به مشکل بر خورم ...دوباره باید انتخاب کنم ولی این بار دلم نمی خواد از قانون خودم استفاده کنم ...این بار با هر بار فرق می کنه من دو نفر رو دوست دارم نمی تونم یکیشونو انتخاب کنم ...شاید واسه اینه که نمی دونم کدوم یکی منودوست داره ...دیشب خیلی فکر کردم اینقدر که داشتم دیونه می شدم
باز به خودم گفتم بی خیال یا دوتاش یا هیچ کدوم
...ولی من نمی تونم تو یه لحظه به دو نفر بگم دوست دارم ... ولی اگه هیچکدومو دوست نداشته باشم چی؟؟؟ دیدم بازم نمیشه...من جدی جدی نمیتونم یکیشونو انتخاب کنم هر کدومو که انتخاب کنم احساس می کنم به اون یکی نا مردی کردم...اگه هیچ کدوم رو انتخاب نکنم واسم راحت تره ولی دلم واسشون تنگ میشه ...حالا می فهمم وقتی میگن دخترا قلبشون مثل فرودگاست یعنی چی یعنی من
...واقعاً از این کارم عزاب وژدان می گیرم
...
دیگه هیچی فعلاً بای بای ![]()
![]()